|
دهانت را می بویم مبادا گفته باشی دو ستت دارم , دلت را می پویم مبادا شعله ای در ان نهان باشد
|
|
|
|
||||
|
شنیدم که بر لحن خنیاگری به رقص اندر آمد پری پیکری ز دل های شوریده پیرامنش گرفت آتش شمع در دامنش پراکنده خاطر شد و دردناک یکی گفتش از دوستداران چه باک ترا آتش ای دوست دامن بسوخت مرا خود به یکباره خرمن بسوخت اگر یاری از خویشتن دم مزن که شرک است با یار و با خویشتن.
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 19:8 توسط "احمد و نفس"
|
|
|||||
|
|||||